روزی که به بابات گفتم تو یک پدر شدی...
اواخر اسفند بود.صبح یک صبحانه شاهانه درست کردم و خونه رو تزیین کردم.بابات حموم بود وخبر نداشت.شروع کردم به فیلم برداری از خونه و بعدش رفتم جلوی در حموم که بابات بیرون اومد و خشکش زد.گفتم :چه احساسای داری؟گفت:چه احساسی دارم؟گفتم از اینکه از امروز یک پدر هستییییی!
فیلمش و دارم.هر وقت خواستی بگو برات بذارم تا ببینی.
مامان خودم(مامانی) وقتی خبر رو از من شنید که مامان بزرگ شده از خوشحالی بغلم کرد و هی می گفت از کجا فهمیدی؟واقعااا؟
مامان بابا (مامان جون) هم وقتی فهمید که بابات بی مقدمه عکس سونوگرافی تو رو انداخت تو دامنش.
عسل مامان..نمی دونی با اومدنت چقدر همه مارو خوشحال کردی.
مامان جونت هم از اول که اومدی تو دلم خواب دیده بود داره لباس دخترونه کوچولو می دوزه.جلو جلو خبرارو داده بودی ناقلا...
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


روزی که به بابات گفتم تو یک پدر شدی... 

