فاطمه خانوم عزیزمافاطمه خانوم عزیزما، تا این لحظه: 11 سال و 11 ماه و 7 روز سن داره

مهمان معصوم دل من

روزی که به بابات گفتم تو یک پدر شدی...

1393/5/20 15:23
نویسنده : مامان فاطمه
162 بازدید
اشتراک گذاری

اواخر اسفند بود.صبح یک صبحانه شاهانه درست کردم و خونه رو تزیین کردم.بابات حموم بود وخبر نداشت.شروع کردم به فیلم برداری از خونه و بعدش رفتم جلوی در حموم که بابات بیرون اومد و خشکش زد.گفتم :چه احساسای داری؟گفت:چه احساسی دارم؟گفتم از اینکه از امروز یک پدر هستییییی!

فیلمش و دارم.هر وقت خواستی بگو برات بذارم تا ببینی.

مامان خودم(مامانی) وقتی خبر رو از من شنید که مامان بزرگ شده از خوشحالی بغلم کرد و هی می گفت از کجا فهمیدی؟واقعااا؟

مامان بابا (مامان جون) هم وقتی فهمید که بابات بی مقدمه عکس سونوگرافی تو رو انداخت تو دامنش.

عسل مامان..نمی دونی با اومدنت چقدر همه مارو خوشحال کردی.

مامان جونت هم از اول که اومدی تو دلم خواب دیده بود داره لباس دخترونه کوچولو می دوزه.جلو جلو خبرارو داده بودی ناقلا...

 

 

پسندها (2)

نظرات (1)

ابجی سجا
20 مرداد 93 15:28
تنها چیزی که از فردا میدانم این است که خدا قبل از خورشید بیدار است از او میخواهم که قبل از همه در کنار تو باشد و راه را برایت هموار کند !